نسیم خوش زندگی
برگزیده هایی از دنیای وب

اولین مجموعه داستان های کوتاه وب لاگ من

با عنوان: چشمانت را بگشای

 

توسط انتشارات ضریح آفتاب مشهد منتشر شد

 




تاریخ: سه شنبه 27 دی 1390برچسب:,
ارسال توسط امیر برات نیا
هنگامی که خدا زن را آفریدبه مرد گفت: "این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ..."
اما هنوز خداجمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع کرد و چنین گفت: "
بله، وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی.
سرت را به زیر افکنتا افسون افسانةگیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطینمیبارند.
گوشهایت را ببند تاطنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطانمیشوی.
از او حذر کن که یار و همدمابلیس است.
مبادا فریب او را بخوری که خدادر آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند....
مراقب باش...."
و منبی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: "به چشم."
شیخ اندیشه ام راخواند و نهیبم زد که: "خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و این از لطفخداست درحق تو. پس شکر کن و هیچ مگو...."
گفتم: "به چشم."
در چشم بر هم زدنی هزارانسال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم،و آوایش را نشنیدم. چقدردوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوفآتش قهر وچاه ویل باز میگریختم.
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی ازنیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختماما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شدبر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستمچرا؟
قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست.
به خدا نگاهیکردم مثل همیشهلبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم ودردم را بگویم،  میدانست.
با لبخند گفت: "این زن است .
وقتی با او روبرو شدیمراقب باش که او داروی درد توست.
بدون او تو غیرکاملی .
مبادا قدرش را ندانی وحرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است .
من اورا آیت پروردگاریم برای تو قراردادم.
نمیبینی که در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟
من آیات جمالم را در وجود اوبه نمایش درآورده ام.
پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلقرا نداری بهچشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ کنتا خودمتو را مهیای این دیدار کنم."
من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: "پسچرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی؟"
خدا گفت: "من؟"
فریاد زدم: "شیخآن حرفها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟”
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: "من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادیصدای شیخ را بشنویو نه آوای مرا."
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنانحرفهای پیشینش را تکرار می کند ...

 




تاریخ: سه شنبه 27 دی 1390برچسب:,
ارسال توسط امیر برات نیا

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او  را هم نخواستم ،
چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی
دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم





تاریخ: سه شنبه 27 دی 1390برچسب:,
ارسال توسط امیر برات نیا

 غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

گروه اینترنتی

 پرشین استار | www.Persian-Star.org

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

گروه

 اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

خـانه تـکانی دلـت مبـارک







تاریخ: سه شنبه 27 دی 1390برچسب:,
ارسال توسط امیر برات نیا

ایران عشق

اگر دروغ رنگ داشت؛

هر روز شاید،

ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،

و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.



اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند.



اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند،

همیشه می توانستند تنها نباشند.



اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.



اگر غرور نبود؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،

و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،

جستجو نمی کردیم.



اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،

حبس نمی کردیم.



اگر خواب حقیقت داشت؛

همیشه خواب بودیم.

هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛

ولی گنج ها شاید،

بدون رنج بودند.



اگر همه ثروت داشتند؛

دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛

تا دیگران از سر جوانمردی،

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند.

اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،

اگر همه ثروت داشتند.



اگر مرگ نبود؛

همه کافر بودند،

و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.

ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.



اگر عشق نبود؛

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...

اگر عشق نبود؛



اگر کینه نبود؛

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند.

اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،

من بی گمان،

دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا.


آنگاه نمیدانم ،

به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟


گزیده ای از سخنان دکتر علی شریعتی




تاریخ: سه شنبه 27 دی 1390برچسب:,
ارسال توسط امیر برات نیا

محال است آدمی چیزی را به دست آورد

که خود هرگز نبخشیده
عشقی در حد کمال ببخش تا
عشقی در حد محال بستانی...


   

دیدی که دست های تو
بر دور گردنم با اعتماد آمد
و آخر طناب شد؟


   


خسته ام فردا نگاهت را برایم پست کن
یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن
گوشم از آواز غمگین سکوت شب پر است
لطف کن لحن صدایت را برایم پست کن



   

همیشه حرارت لازم نیست
گاهی از سردی یک نگاه
میتوان  آتش گرفت...


     

خدا پرسید:
میخورید یا میبرید؟
من بدون درنگ پاسخ دادم ، میخورم
چه میدانستم لذتها را میبرند
حسرت ها را میخورند...



   

عشق چیست؟
خطای فاحش یک فرد در تمایز یک آدم معمولی
از بقیه آدمهای معمولی!!


     

پایانی بر قصه نیست
چون که نه گوسفندان عاقل میشوند
و نه گرگ ها سیر...


   

قصه اصحاب کهف یک شوخیست
اینجا یک روز که بخوابی...
همه تورا از یاد میبرند!!


     

دوستی من شبیه باران نیست
که گاهی می اید وگاهی نمی اید
دوستی من شبیه هواست
بعضی وقتها ساکت است
اما همیشه در اطراف توست


   


چه خوب میشد یکی از این روزا
خدا میومد و میبوسیدمون و میگفت:
همه سختی های این چند سال شوخی بود
میخواستم ببینم جنبه دارین یا نه؟؟


   


و هرچه از نگاه تو دور شدم
به تو نزدیکتر شدم
و حالا...
و حالا که در منی...
اوج دوری ماست!!


    


زندگی "باغی" است
که با عشق "باقی" است
بیشتر غصه های ما
از قصه های خیالی ماست...
پس بدان اگر "فرهاد" باشی
همه چیز "شیرین" است



   


زمستون از راه رسید...
سردت شد خبرم کن...
تا بیام واست بسوزم...


     


لجم میگیرد وقتی عاشقانه هایم را
مینویسم برای تو
اما همه میخوانند
الا تو...


     


صبر کن سهراب!
گفته بودی قایقی خواهم ساخت!!!
قایقت جا دارد؟؟؟
من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم...


     


نکند شاید
به خاطرت آمده بودم؟!
یا به خاطرم آورده بودی لابد؟!
نگرانم، نگرانم
شاید چندی دیگر نباشم
که تکه تکه های این همه باران را به هم وصله کنم
تو هم دریغ
دستم را نمیگیری...

   

گوسفندها میدانن که چوپان
دوستشان دارد
اما نمیدانند که چوپان
دوست صمیمی قصاب است...

   

هنوز هم گاهی دلتنگ میشوم
نه برای تو...
برای آن کسی که فکر میکردم تو بودی!



     

گفتی : " دوستت دارم "
و من کتابی نوشتم از تو !
پیامبر تو شدم و دنیایی
به این عشق ایمان آوردند ..
نمی دانستم ،
خدایم که بشوی ،
دور می شوی!!!



   

دقت کردین....!
این روزا تو زندگی همه یه نفر هست که نیست ....!



     


تو دست در دست دیگری ….
من در حال نوازشِ دلی که سخت گرفته است از تو ….
مدام بر او تکرار می کنم که نترس عزیز دل…
آن دستها به هیچ کس وفا ندارند.!!!‎


       


سکوت و صبوری م را به حسابِ ضعف و بی کسی ام نگذار
دلم به چیزهایی پای بند است
که تو یادت نمی آید...!


   


بارها میتوانستم مچت را بگیرم
ولی دستت را محکمتر گرفتم...


   


آخ عشقم چه زیبا اجرا میکنی...
خط به خطه تمام گفته هایم را...
خواسته هایم را...
منتها برای دیگری!


   


آدم ها تمام نمی شوند !
آدم ها نیمه شب ، با همه آنچه در پس ذهن تو ،
برایت باقی گذاشته اند ،
به تو هجوم می آورند...


     


من می بافم ...او نیز می بافد ...
من برای او کلاه تا سرش را گرم کنم ...
او برای من دروغ تا دلم را گرم کند!


   


مـن رفـتم و تـو فـقـط گـفـتی بـرو
بـه .... راسـتی ... "بـه سـلامـت" بـود
یـا "بـه جـهـنــم" ...؟؟؟


   


من داغونم......
خدایا میشه بگی خدمات پس از خلقتت کجاست؟


   


سراغ من اگر میآیی دگر آسوده بیا...!!!
چند وقتیست که فولاد شده
چینی نازک تنهایی من...


    


خاطراتمان را که مرور میکنم،
تنها به یاد هیچ هایی می افتم
که در هر دیدار از تو هدیه گرفتم،
همه را جمع کرده ام در کوله پشتی ام
انگار،
سنگین وزن ترین آدم این شهرم
با کوله بار بزرگی از هیچ...


   


یک جایی میرسد که آدم دست به خودکشی میزند ،
ه اینکه یک تیغ بردارد رگش را بزند ٬
نه !
قید احساسش را میزند ...


     
   



تاریخ: سه شنبه 27 دی 1390برچسب:,
ارسال توسط امیر برات نیا

آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست 

روزی که برای عبادت به قبرستان رفته بود وهارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟

بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار می دهند .

هارون گفت :آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟

بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا  سرخ و خوب داغ شود

هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد .

آنگاه بهلول گفت : ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی  می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پای خود  را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی وآنچه خورده ای و پوشیده ای ذکر نمایی . هارون قبول نمود .
آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت : بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری  پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را  معرفی نماید نتوانست وپایش بسوخت و به پایین افتاد .

سپس بهلول گفت : ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است . آنها که درویش  بوده ند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا  باشند به مشکلات گرفتار آیند ...




تاریخ: سه شنبه 27 دی 1390برچسب:,
ارسال توسط امیر برات نیا

روزی مرد جوان و بلند بالائی به وسط میدانگاه دهکده رفت و مردم را دعوت به شنیدن نمود .

او با صدای رسائی اعلام کرد که صاحب زیباترین قلب دهکده می باشد و سپس آنرا به مردم نشان داد .

اهالی دهکده وقتی قلب او را مشاهده کردند ، دریافتند که گرد و بزرگ وبسیار صاف بوده  و با قدرت تمام و بدون نقص میتپد ، لذا همگی به اتفاق ، ادعای او را پذیرفتند ...

اما در این بین ، پیرمردی که از آن نزدیکی میگذشت به آرامی به مرد جوان نزدیک شد و  رو به مردم گفت : قلب تو به زیبائی قلب من نیست ، بنگرید...

وقتی اهالی بدقت به سینه آن پیرمرد نظاره کردند ، دیدند که قلب او ریش ریش شده و  وصله های نامنظمی بر رویش دیده میشود و برخی قسمتها نیز سوراخ شده است ، تازه  بخشیهائی از قلب کنده شده و جایشان هنوزخالی باقی مانده بود !!!

مرد جوان به تمسخر گفت : تو به این میگوئی زیبا ؟!!

پیرمرد پاسخ داد : آنقدر زیبا که بهیچ وجه حاضر نیستم آنرا با مال تو عوض کنم !

جوان با حالت تعجب پرسید : می شود محاسن این قلب را برای ما شرح بدهی ؟!

پیر مرد پاسخ داد : این وصله ها که میبینید مربوط به انسانهائی است که در طول عمرم  دوستشان داشته و یا بدانها عشق ورزیده ام . من برای ابراز خالصانه عشقم بدانها ،  بخشی از قلبم را کنده و به ایشان هدیه داده ام ، آنان نیز همین کار را برایم انجام  دادند و این وصله های ناهمگون بدان سبب است...!

سوراخهائی که میبینید آثار رنجهای بزرگ و کوچکی است که در طی این دوران بر من وارد  شده است !

و اما این جاهای خالی ، مخصوص انسانهائی است که عشقم را به آنها ابراز نموده ام و  هنوز هم هنوز است امیدوارم که روزی آن را به من باز گردانند ...

اشک در چشمان مرد جوان حلقه زد و به نزد پیرمرد رفت و بخشی از قلبش را کند و در جای  خالی قلب آن پیرمرد وصله زد...




تاریخ: سه شنبه 27 دی 1390برچسب:,
ارسال توسط امیر برات نیا

گفتم : لعنت بر شیطان!

لبخند زد !

پرسیدم : چرا می خندی؟

پاسخ داد : از حماقت تو خنده ام می گیرد !

پرسیدم : مگر چه کرده ام؟

گفت : مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام !!!

با تعجب پرسیدم : پس چرا زمین می خورم؟!

پاسخ داد : نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو  را زمین می زند...

پرسیدم : پس تو چه کاره ای؟

پاسخ داد : هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری  بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نکن!!!

گفتم : پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟!در  حالیکه دور می شد گفت : من پیامبر نیستم جوان...!!!




تاریخ: سه شنبه 27 دی 1390برچسب:,
ارسال توسط امیر برات نیا

آورده اند که خلیفه هارون الرشید با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازی شطرنج بودند ، بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشای آنها مشغول شد .

در آن حال صیادی زمین ادب را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود .

هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند !

زبیده به عمل هارون اعتراض نمود و گفت : این مبلغ برای صیادی زیاد است به جهت اینکه  تو باید هر روز به افراد لشگری وکشوری انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ  کمتر بدهی خواهند گفت که ما به قدر صیادی هم نبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به  اندک مدتی تهی خواهد شد ...

هارون سخن زبیده را پسندیده و گفت الحال چه کنم ؟ گفت صیاد را صدا کن و از او سوال  نما این ماهی نر است یا ماده ؟ اگر گفت نر است بگو پسند مانیست و اگر گفت ماده است  باز هم بگو پسند ما نیست و او مجبور می شود ماهی را پس ببرد و انعام را بگذارد .

بهلول به هارون گفت : فریب زن نخور مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود .

صیاد را صدا زد و به او گفت : ماهی نر است یا ماده ؟

صیاد باز زمین ادب بوسید و عرض نمود این ماهی نه نر است نه ماده بلکه خنثی است .

هارون از این جواب صیاد خوشش آمد و امر نمود تا چهار هزار درهم دیگر هم انعام به او  بدهند !!!

صیادپولها را گرفته ، در بندی ریخت و موقعی که از پله های قصر پایین می رفت یک درهم  از پولها به زمین افتاد . صیاد خم شد و پول را برداشت !

زبیده به هارون گفت :این مرد چه اندازه پست همت است که از یک درهم هم نمی گذرد . هارون هم از پست فطرتی صیاد بدش آمد و او را صدازد و باز بهلول گفت مزاحم او نشوید . هارون قبول ننمود و صیاد را صدا زد وگفت : چقدر پست فطرتی که حاضر نیستی حتی یک  درهم از این پولها قسمت غلامان من شود .

صیاد باز زمین ادب بوسه زد و عرض کرد : من پست فطرت نیستم . بلکه نمک شناسم و از  این جهت پول را برداشتم که دیدم یک طرف این پول آیات قرآن و سمت دیگر آن اسم خلیفه  است و چنانچه روی زمین بماند شاید پا به آن نهند و از ادب دور است !

خلیفه باز از سخن صیاد خوشش آمد و امر نمود چهار هزار درهم دیگر هم به صیاد انعام  دادند و به بهلول گفت : من از تو دیوانه ترم به جهت اینکه هردفعه مرا مانع شدی من  حرف تو را قبول ننمودم و حرف آن زن را به کار بستم و این همه متضرر شدم ...!!!




تاریخ: سه شنبه 27 دی 1390برچسب:,
ارسال توسط امیر برات نیا

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی
ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 2
بازدید ماه : 60
بازدید کل : 8776
تعداد مطالب : 14
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1